X
تبلیغات
alone

alone

mesle ehsasi ke zire ghorouret shekast

           ******                     ******

         ********                 ********

       روزی شخصی           در  حال   نماز

     خواندن   در راهی بود  و  مجنون  بدون

   این که متوجه شود از بین او و سجاده‌اش

  عبور كردمرد نمازش راقطع كردو دادزد هي

  چرا بين من وخدايم فاصله انداختي؟مجنون

     به خود  آمد و گفت من  كه عاشق ليلي

      هستم تو را نديدم تو كه عاشق خداي

         ليلي هستي چگونه مرا ديدي...! 

           ***********************

              ********************

                 *****************

                    **************

                      ************

                         *********

                           *******

                             *****

                               ***

                                **

                                 *

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 مرداد1390ساعت 6:34 بعد از ظهر  توسط sara  | 

         به نظر من

      آدم مجرد مثل شهاب سنگ سرگردونه و این

 سرگردونی وقتی طولانی بشه به نابودی منجر میشه

٬زمین را ببینید!میلیون ها ساله به دور خورشید میچرخه

به نظر من ازدواج یعنی اسارت در عین آزادی٬شما وقتی

 ازدواج میکنید اسیر زندگی میشید که دیگه نمیتونید هر

 کاری دلتون خواست بکنید٬چون دیگه من وجود نداره و

   هر کاری میکنید باید با هم تصمیمش رو بگیرید و این

     بسیار زیباست.یه آدم مجرد بی هدف به هرسویی

       میره و فکر میکنه این آزادی محض لذت بخشه

        و ارزش داره!این آزادی باعث میشه تو دنیا گم

         بشه چون کسی نیست که از روی عشق به

            وجود وبودنش منتظرش باشه ٬  وجود و

            بودنی که باعث دلگرمی طرف مقابلش

               باشه و اینطوریه که عشق تمام و

                کمال معنی میشه ٬عشقی که

                        منشا ذات خداست

من نمیدونم چرا بعضی ها اسم ازدواج که میاد اول به 

فکر بعد جنس..ش میفتند ٬واسه همینه که ازدواج های

  اینطوری به شکست منجر میشه یا در بهترین حالت

      با سختی به پیش میره به نظر من این موضوع

      گوشه ای از عشقه و زندگی مشترک پر است

         از لحضه ها و لذت هایی که ربطی به این

           موضوع نداره و موقعیکه با طرز فکری

           درست وارد زندگی بشیم به نقطه ای

              از زندگی زناشویی نزدیک میشیم

            که حضرت زهرا و حضرت علی بهش

     رسیدند٬به عالی ترین درجه از عشقی واقعی

               به نظر من ازدواج یعنی به تکامل

      محض رسیدن٬یعنی احترام٬یعنی عشق٬ یعنی

         صداقت٬یعنی از خود گذشتن و به معنویت

             رسیدن.به نظر من عشق با یک نگاه

                شکل نمیگیره و با یک نگاه فقط

                     باید انتخاب کرد و بعد . . .

                      با تظاهر و دروغ میشه

                   هر دختری را به دست آورد

                ولی شخصا از این کار متنفرم و

              به خاطر همینه که . . . به نظر من

            صداقت و درستی اینقدر ارزشمنده که

           هیچ جایی برای دروغ و بدی وجود نداره٬

     آخه زندگی که با دروغ و ریا بنا بشه هیچ ارزشی

 نداره جز بدبختی و زجر٬به نظر من عشق وقتی معنی

  پیدا میکنه که تو زندگی مشترک و زیر یه سقف هم با

                همون حرارت و پاکیه اولش باشه

 به نظر من آدم باید خودش باشه و طوری زندگی کنه

   که دلش خوش باشه فقط و فقط دل خوش مهمه

                        زندگی یعنی همین

 زندگی بسیار زیباست٬به شرطی که

 

        از دریچه دل بهش نگاه کنیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 مرداد1390ساعت 6:31 بعد از ظهر  توسط sara  | 

بد ترین شکل دلتنگی....

بدترین شکل دلتنگی برای کسی ،

آن است که در کنارش باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید

هیچ کس لیاقت اشک های تو را ندارد ،

و کسی که چنین ارزشی دارد :

باعث ریختن اشک های تو نمی شود

                                     

آن روز که همه به دنبال چشمان زیبا هستند

تو به دنبال نگاه زیبا باش ..

من تو را دوست دارم..

تو دیگری را..

دیگری دیگری را..

و این چنین است که ما تنهاییم..

در نهان به آنانی دل می بندیم

که دوستمان ندارند ؛

در آشکار از آنانی که دوستمان دارند

غافلیم و شاید این است دلیل تنهایی مان.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 مرداد1390ساعت 1:22 بعد از ظهر  توسط sara  | 

تفلدت مبارک گل گلیه ساراااا.....

یک سبد گل یاس یک سبد ستاره و یک دنیا عشق پیشکش تو به

           خاطر زیبا ترین روز دنیا که روز تولد توست.....

                     آرزو جااااااان تولدت مبااارک

         

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 مرداد1390ساعت 4:8 بعد از ظهر  توسط sara  | 

تولد بهترینم آرزو جااان

وااااااااای امروز خیلی خوشحالم آخه امروز........................امروز تولد ۱۷

                               سالگیه خواهرمه.

خواهر عزیزم آرزوجان تولد ۱۷سالگیت مبارک گللللللللللللللللللم.

                 بوووووووووووووووووووووووووووووس

                     

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 مرداد1390ساعت 3:48 بعد از ظهر  توسط sara  | 

توی قلبم جای تورو گرفتند.....

تو رفتی یکی دیگه جاتو توی قلبم گرفت یکی که میتونه نبودنت را پر کنه یکی که مثل

گذشته های خودت دوستم داره یکی که ارزش دوست داشتن داره و منم دوستش

دارم یکی که میتونه مرحم درد هایم باشه میدونم.......میدونم میخواستی دوباره

برگردی پیشم آره.........اینو خودت بهم گفتی٬گفتی که میخوای برگردی پیشم اما

نه..........دیگه واسه تکرار این حرفا و واسه ی برگشتن خیلی دیره....... خیلی......

چون قلبم جای دیگه اسیره......

یادته روزهایی که ما باهم بودیم چقدر با حرف هات اذیتم میکردی؟؟؟؟

همش بهم میگفتی به جز من کس دیگه ای هم توی قلب و زندگیته اما تو باهام

شوخی میکردی اما من باورم شده بود حالا این منم که  دارم همون حرفهای

همیشگیه خودت رو به خودت میزنم توهم باور کن ولی فقط با یک تفاوت این هم اینکه

تو شوخی میکردی اما من دارم بهت جدی میگم آره ه ه ه .................جدی میگم

یکی دیگه تو زندگیمه  آره ه ه عزیزم......... یکی دیگه جای تورو توی قلبم گرفته...... 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 مرداد1390ساعت 2:26 بعد از ظهر  توسط sara  | 

تقدیم به بهترینم....

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 مرداد1390ساعت 6:4 بعد از ظهر  توسط sara  | 

پروانه

من کلبه ی خوشبختی تورا روزی با گلهای شوقم فرش

 خواهم کرد و قشنگترین لحظه هایم را به پای ساده

ترین دقایقت خواهم ریخت تا بدانی عاشق ترین پروانه ات خواهم ماند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 مرداد1390ساعت 5:55 بعد از ظهر  توسط sara  | 


adam_ko0oki_2009: آدمهای ساده را دوست دارم. همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند. همان ها که برای همه لبخند دارند. همان ها که همیشه هستند، برای همه هستند. آدمهای ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعتها تماشا کرد؛ عمرشان کوتاه است. بسکه هر کسی از راه می رسد یا ازشان سوءاستفاده می کند یا زمینشان میزند یا درس ساده نبودن بهشان می دهد. آدم های ساده را دوست دارم. بوی ناب “آدم” می دهند 


آدمهای ساده را دوست دارم. همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند. همان ها که برای همه لبخند دارند. همان ها که همیشه هستند، برای همه هستند. آدمهای ساده را باید مثل یک تاب

+ نوشته شده در  جمعه 8 بهمن1389ساعت 7:23 بعد از ظهر  توسط sara  | 

بود؟

آنی بود٬درها واشده بود

برگی نه ٬شاخی نه٬باغ فنا پیدا شده بود

مرغان مکان خاموش٬این خاموش٬آن خاموش٬خاموشی گویا

                                                                          شده بود.

آن پهنه چه بود؟بامیشی٬گرگی همپا شده بود.

نقش صدا کم رنگ٬نقش ندا کم رنگ٬پرده مگر تا شده بود؟

من رفته٬او رفته٬ما بی ما شده بود.

هر رودی٬دریا٬

                  هربودی٬بودا شده بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 دی1389ساعت 1:29 بعد از ظهر  توسط sara  | 

تنهاااااااااااااااااااا؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 دی1389ساعت 11:6 بعد از ظهر  توسط sara  | 

کجایی عزیزم؟

کجایی عزیزم

ببینی که تنهام

کجایی ببینی چه تاریک شبهام؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 دی1389ساعت 10:46 بعد از ظهر  توسط sara  | 

انتظار...

من از تو زنده و می میرم از تو

اگر از تو به خودسوزی رسیدم

اگر از درد تو خسته ترینم

تورا میبخشم ای مغرور ای مرد

تورا میخواهم ای مرحم ای درد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 دی1389ساعت 10:38 بعد از ظهر  توسط sara  | 

در حسرت دیدار تو.؟

در حسرت دیدار تو آواره ترینم

      هرچند که تا منزل تو فاصله ای نیست.

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 دی1389ساعت 10:36 بعد از ظهر  توسط sara  | 

a good day


A Good Day


Sometimes it is hard
To put feeling into words
But I want you to know
How you affect me

When I wake up
And see you in the morning
I am so happy
That we are together

I respect you
I admire you
I love you deeply

When I wake up
Each morning
And see you next to me
No matter what happen
I know that my day will
Be all right
روزی خوب

گاه بیان احساسات
دشوار است
ولی می خواهم بدانی
که تا چه حد دوستت دارم

صبح هنگام که چشم می گشایم
و تو را در کنار خود می بینم
از با تو بودن
شادمان می شوم

به تو احترام می گذارم
تو را تحسین می کنم
با تمام وجود دوستت دارم

هر روز صبح
که چشم می گشایم
و تو را در کنار خود می بینم
می دانم هر چه پیش آید
اهمیتی ندارد
آن روز،روز خوبی
خواهد بود

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 دی1389ساعت 9:16 بعد از ظهر  توسط sara  | 

دلم میخواد....؟

سلام عزیزم، دلم برات تنگ شده. دلم می خواد با تو باشم، کنارت باشم. دلم می خواد دستات تو دستام باشه در حالی که سرم رو می ذارم رو شونه هات. دلم می خواد تو چشای خوشگلت زل بزنم و دنیا تو این لحظه متوقف بشه برا همیشه. دلم می خواد تمام خیابون های شهر رو باهات قدم بزنم در حالی که از خودمون برا هم می گیم. دلم می خواد تو رستوران روی میز دستات رو بگیرم. دلم می خواد هر کی تو رستورانه از عشقی که به هم داریم حسودیش بشه. دلم می خواد بدونی از نظر من چقدر خوشگلی. دلم می خواد بدونی چقدر عاشقتم و دوستت دارم. دلم می خواد قلبم رو پیشت جا بزارم و دلت مال من باشه برا همیشه. دلم همه ی اینارو می خواد و از همه بیشتر تو رو
+ نوشته شده در  سه شنبه 28 دی1389ساعت 9:13 بعد از ظهر  توسط sara  | 

love

نه به عشق های قدیم نه به عشق های الان؟هه واقعا مسخرس.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 دی1389ساعت 4:42 بعد از ظهر  توسط sara  | 

کوچه ی خاطره ها!

baraye payane dard ha

koch ra

be faramoshi besepar

ta baraye avalin bar

dar sayeye tardid fasele ra bavar kard.

andishid.

che bayad kard?

ta dar haghighat

 

 

 

bar ab ashiyane sakht?

va bar amvaj istad?

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 دی1389ساعت 4:16 بعد از ظهر  توسط sara  | 

لحظه ی گمشده!

مرداب اتاقم کدر شده بود

و من زمزمه ی خون را در رگهایم می شنیدم.

زندگی ام در تاریکی ژرفی می گذشت.

این تاریکی٬طرح وجودم را روشن میکرد.

در باز شد

و او با فانوسش به درون وزید.

زیبایی رها شده ای بود.

و من دیده به راهش بودم.

رویای بی شکل زندگی ام بود.

عطری در چشمم زمزمه کرد.

رگ هایم از تپش افتاد.

همه ی رشته هایی که مرا به من نشان میداد.

در شعله ی فانوسش سوخت...

زمان در من نمیگذشت.

شور برهنه ای بودم.

او فانوسش را به فضا آویخت.

مرا در روشن ها می جست.

تار و پود اتاقم را پیمود

و به من راه نیافت

نسیمی شعله ی فانوس را نوشید

وزشی میگذشت

و من در طرحی جا میگرفتم.

در تاریکی ژرف اتاقم پیدا میشدم

پیدا٬ برای که؟

او دیگر نبود.

آیا با روح تاریک اتاق آمیخت؟

عطری در گرمی رگ هایم جابجا میشد

حس کردم با هستی گمشده اش مرا می نگرد

و من چه بیهوده مکان را می کاوم

آنی گم شده بود.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 دی1389ساعت 3:43 بعد از ظهر  توسط sara  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 دی1389ساعت 10:54 بعد از ظهر  توسط sara  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 دی1389ساعت 10:41 بعد از ظهر  توسط sara  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 دی1389ساعت 10:41 بعد از ظهر  توسط sara  | 

برای؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 دی1389ساعت 10:39 بعد از ظهر  توسط sara  | 

دلتنگی

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 دی1389ساعت 10:25 بعد از ظهر  توسط sara  | 

.....؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 دی1389ساعت 10:7 بعد از ظهر  توسط sara  | 

ااااااااا؟

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام به دوستای عزیزم نمیدونید چقدر خوشحالم که باز اومدم وبم آخه چند وقتی بود که سیستمم باز خراب شده بود. دلم واسه همتون تنگ شده.

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 دی1389ساعت 9:56 بعد از ظهر  توسط sara  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 آذر1389ساعت 4:14 بعد از ظهر  توسط sara  | 

با تو بودن؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 آذر1389ساعت 4:1 بعد از ظهر  توسط sara  | 

همیشه....؟

 

همیشه قدرت پنهون کردن غم.....؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 آذر1389ساعت 3:59 بعد از ظهر  توسط sara  | 

انتظار...

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 آذر1389ساعت 3:58 بعد از ظهر  توسط sara  |